به نام خداوند جان بازه ها / جمیع المعارف خداوند ماه
به نام خداوند احساس و جان / به نام خداوند زیبای زیباترین . . .
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری
ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را
تنها برای خود نمی خواهد . . .
برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد
هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد . . .
خدایا دیده ای بینا به من ده / دلی پر شور و بی پروا به من ده
دستم از هر چیز خالیست / دلی سرشار چون دریا به من ده . . .
در دستور زبان عرفان، فعل اینگونه صرف می شود:
من نیستم، تو نیستی، او هست . . .
از پنجره روزگار به درخت عمر که مینگرم
خوشتر از یاد خداوند ثمری نیست . . .
زیباست که با خدای خود چت بکنیم ٫
در سایت نماز شب عبادت بکنیم
با عشق علی و آلش فرمت بکنیم
وقتی تنها شدی بدون که خدا همه رو بیرون کرده ،
تا خودت باشی و خودش . . .
بی شک آسمان خدا با این همه ستاره یک تیم برنده است . . .
خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که
تصور می کنی به آخر دنیا
رسیده ای، درست در نقطه آغاز هستی . . .
چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده ،
چرا که دیروز ما وقت نکردیم از او تشکر کنیم .
چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد
، چون امروز اطاعتش نکردیم .
چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود ،
چرا که امروز قادر به درکش نبودیم . . .
در آن زمان که امیدت برید از همه جا ،
ببین کیست امیدت ، بدان که اوست خدا . . .
هر گاه به بن بست رسیدم مطمئن بودم که پشت دیوار ،
خدا منتظر من است . . .
بدانید که روزی روح معنوی شما به آغوش گرم خداوند
و پناهگاه اصلی خود باز خواهد
گشت ، پس به یاد داشته باشید که باقی مشکلات
و سختی های زندگی گذرا و موقتی است
آرام باش! با توکل و تفکر که او زودتر از تو دست به کار شده،
سپس آستین ها را بالا بزن،
آنگاه دستان خداوند را می بینی . . .
بزرگ ترین افسوس آدمی این است كه می خواهد اما نمی تواند وبه یادمی آورد
- مهربانی را اگر قسمت كنیم/ من یقین دارم به ما هم می رسد
آدمی گر ایستد بر بام عشق / دست هایش تا خدا هم می رسد
فقط کسایی که زیاد گریه می کنند می توانند قدر قشنگی های زندگی را بدانند و
- در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند
و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند، غافلیم
، شاید این است دلیل تنها بودنمان.
- کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود ،روی ساحل نوشت:
دریا دزد کفش های من !
مردی که از دریا ماهی گرفته بود، روی ماسه ها نوشت:
دریا سخاوتمندترین سفره هستی!
موج آمد و جملات را باخود شست... تنها این پیام برایم باقی ماند :
برداشت های دیگران در مورد خودت را،در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی.
- از زندگی هر انچه لیاقتش را داریم، به ما می رسد ،نه انچه که ارزویش را داریم.
- کسی که با تو می خندد با تو نمی ماند ، ولی کسی که با تو گریه می کند به پای تو
می سوزد و تا آخرش با تو می ماند.
- امام علی (ع) به مالک اشتر:
ای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش
مکن! شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی.
- همیشه قیمتی ترین چیزها آن هایی نیستند كه در دور دست ها به دنبالشان
می گردیم.
گاهی همه هستی در كنار ماست.
كم سویی چشم هاست كه ما را به بی راهه می اندازد...
- آتشی روشن کرده ام و تا خاموش شدنش برایت دعا می خوانم . می دانم به
آرزوهایت خواهی رسید ؛ زیرا هیزمی دیگر در آتش آنداختم. (زرتشت)
- نشانه انسان کامل در این است که بتواند دنیا را در یک دانه شن و بهشت را در
یک گل وحشی و بی نهایت را در کف دست و ابدیت را در یک ساعت ببیند...
- وقتی کمتر سزاوارم ،به من عشق بورز که آن زمان نیازمندترم.
******************************
شبی وقت مناجات شیطان بر وی ظاهر شد و گفت:
بیچاره ! سی سال است ترا می بینم او را می خوانی اما ندیده ان جوابی به تو بدهد.دیگر این
نه الهامی ... نه آگاهی بر غیبی ... نه مکاشفه ای ... نه کرامتی...
این یعنی او ترا نمی خواند.
مرد لحظه ای تردید کرد و مناجات خویش قطع نمود و قبول کرد که اگر قرار بود عنایتی از سوی
رنج تشنگی و گرسنگی و عبادات و ریاضات و....
رفت و خوابید.
فرشته ای بر او ظاهر شد و گفت:
هان ... امشب صدایت را نشنیدیم؟
مرد گفت:
این همه خواندم و شنیدی چه گفتی؟
فرشته خندید و گفت:
خدا سلام رساند و گفت ای بنده من این آمدنت و به نماز ایستادن و به سجده رفتن و به دعا
من ترا برای خودم می خواستم نه برای چیزی دیگر...
مرد بیدار شد و دانست آنچه که در این سی سال بر وی گذشته بود از حال دعا و نماز تنها عنایت
خدای من ! بدون تو با کی حرف بزنم
تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم.
جانا مپسند دیگر آزار مراخدا دوست دارم
***************************
کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد
و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.
********************************
در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها در
روزی همه ی فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند ، خسته تر و کسل تر از همیشه .
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:«بیائید یک بازی کنیم...مثلاً قایم باشک».همه از این پیشنهاد شاد
خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد
اصالت در میان ابرها مخفی شد
هوس به مرکز زمین رفت
طمع،داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد
و دیوانگی مشغول شمردن بود...
هفتاد و نه....هشتاد....هشتاد و یک...
همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. جای تعجب
دیوانگی فریاد زد دارم میام...
اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی،تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود.
لطافت را یافت که خود را بشاخ ماه آویزان کرده بود.
دروغ را از ته چاه ،هوس را در مرکز زمین...
یکی یکی همه را پیدا کردبه جز عشق.او از یافتن ناامید شده بود که حسادت،در گوشهایش
شاخه ها به چشمانش فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند؛ او کور شده بود
دیوانگی گفت: من چه کردم، چه کردم!!! چگونه می توانم تورا درمان کنم؟
عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی فقط اگر می خواهی یاریم کنی ازین پس
و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست
*************************************************
دخترکی نابینا در این روی این کره خاکی زندگی میکرد. این دخترک پسری را دوست میداشت و عاشق اش بود.
دخترک همیشه به خودش می گفت : اگر چشمانم بینا بود همیشه با آن پسر می
ماندم. روزی کسی پیدا شد و چشمانش را به آن دختر داد و دخترک بینا شد. حال او
دیگر می توانست ببیند .
سپس سراغ کسی رفت که می خواست همیشه با او باشد ، آن پسرک را دید ، اما
پسرک نابینا بود. آن دختر رو کرد به پسر و گفت دیگر تو را نمی خواهم ، و به او گفت برو .
پسرک با ناراحتی حرف آن دختر را پذیرفت و از او دور شد ، در همین حال که پسرک از
اودور می شد ، با لبخند تلخی که به لب داشت برگشت و رو به آن دختر گفت :
مراقب چشمهای من باش .
خدايا!
گاهي که دلم از اين و آن و زمين و زمان مي گيره،
نگاهم را به سوي تو و آسمون مي گيرم،
و آنقدر با تو درد دل مي کنم،
تا کم کم چشم ايم با ابرهاي بهار مسابقه مي گذارند.
و پس از اون که قلبم سبک مي شه.
تو مي آيي و تمام فضايي دلم را پر مي کني.
آن وقت ديگر آرام مي شم.
و احساس مي کنم هيچ چيز نمي تونه مرا از پاي دربياره،
چون تو را در قلبم دارم.
********************************************************************************
اين يكي از نثر هاييه كه خودم گفتم اميدوارم خوشتون بياد
هيچ كس نميداند در پس چهره شاداب و خندان ديگران چه ميگذرد مگر آنكه آنان قسمتي از سرنوشت خودشان را به زبان بياورند.
چه كسي ميداند خطي كه با آن سرنوشت ديگري را نوشته اند همان خطي است كه او دوست ميدارد؟
زندگي ما همان كلماتي هستند كه در پس هم مي آيند و تشكيل يك جمله را ميدهند اين جمله ميتواند به زندگي و سرنوشت ما تلنگري بزند.
در صفحه سرنوشت همه به دنبال نقطه ميگرديم آري جمله تمام شد نقطه سر خط.سرخط همان قدم بعدي ماست كه در ابتدا تميز و خوانا در اواسط آن خط خوردگي و در پايان جمله منتظر شروعي دوباره و نقطه ي ديگريم غافل از اينكه نه انتظار به پايان ميرسد نه نقطه هاي سرنوشت.
كاش ميشد جمله آخر قبل از آخرين نقطه سرنوشت را ديد لااقل در رويا آخر ميگويند بخشي از سرنوشت انسان دست خود اوست
آري جمله آخر قبل از آخرين نقطه سرنوشت همان عاقبت ماست كه آيا ختم به خير ميشود يا نه!!
من و تو ديگري به اميد آنيم كه جمله آخر دفتر سرنوشتمان را با توبه حك كنند با بخشش خداوند اما چه كسي ميداند كه در همان اواسط جوهر سرنوشتش تمام نميشود؟
چه كسي ميداند صفحه سرنوشتش به صفحه بعد ميرد يا نه؟
اصلا كي ميدونه دفترش چند برگه؟
مثل وقتي كه معلم دنيايي ما ميگه برا رياضي صد برگ برا انشاء چهل برگ و...
معلم اخروي ما فط دفتر ميده نگهداريش دست خودمونه اگه تو هم توهم بنويسيم كثيف ميشه اگه اشتباه بنويسيم خط ميخوره ديگه نميشه خوندش آره دير تموم ميشه اما هيچ كس ميلي به ديدن اون نداره
پس آرزو ميكنم دفتري چهل برگ اما تميز.تميز كه معلم ابدي من راضي از دست خطم باشه
خوانا و زيبا به خاطر اينكه نمرم بالا شه.


























